سیره سیاسی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

خداوند داستان «هبوط» را که با افتادن آدمی از عرشِ بهشت و فرش نشینیَش بر زمین آغاز کرده بود، با خاتمیت محمد (ص) به پایان بُرد. در این بازۀ زمانی، چه بسیار «رسول» آمد و چه «نامه ها» که برای هدایت بشر گشوده شد و چه فراوان «مجاهدت ها» که بر سر ابلاغ پیام انجام گرفت و چه خون دل ها خورده شد و تن ها قربانی گشت و چه خون ها به راه خدا ریخته شد! هرچند خاتمیّت محمد (ص)، پایانِ داستان رسالت بود، اما آغازی برای تفسیر نامۀ پیامبر (قرآن) شد تا در اندک زمانی که به ختم دنیا و روز رستاخیز (آخرُالزّمان) مانده است، خط «هدایت» با مفسرانی از خانواده اش -که خاندان وحی و رسالتند- مستمَر بماند و شعله های ایمان به امامت صالحان در سینه های مؤمنان فروزان باشد و زمینه های ظهور برای وراثت مستضعفان بر زمین فراهم شود. اینگونه بود که فاطمه (س)، نخستین مفسر پیام پدر شد و بار سنگین رسالت محمد (ص) را بر دوش های ظریفش نهاد و آغوش خویش را برای حفاظت پیام او به روی تیرهای سهمگین فتنه گشود و پهلو به پهلوی علی (ع)، که وارث پدر شده بود، ایستاد و سینه در برابر تیر بلا سپر کرد و زخم میخ ستم را به تن خرید و از جان خویش جاندارویی برای «ولایتی» ساخت که تازه زاده گشته بود و اینک، لگدمال قدرت شده بود. داستان فاطمه، این طلایی ترین واژه ای که خداوند پس از نام پدر، محمد (ص) و شوی او، علی (ع) بر صفحۀ کتاب آفرینش نوشته است، اندکی پس از پیامبر (ص) پایان یافت. اما در لا به لای صفحات «تاریخ»، گم نشد بلکه شرح سوزان این قصه، آتشی به جان مستضعفان زد و سینه به سینه رفت و حکایت ماندگار تاریخ گشت. این داستان، آغاز دوبارۀ یک «راه» بود؛ «راه انبیا».

فاطمه (س) در نگاه پدر
در بارۀ بانوی مدینه، بسیار گفته اند و نوشته اند. هرچند قرآن، مریم «مادر مسیح» را نمونه ای برای زنان جهان می داند، اما پیامبر (ص) که مفسّر و مبیّن کلام خدا است، فاطمه (س) را بر او مقدّم کرده است. نگاهی به سیرۀ پیامبر (ص) به ما نشان می دهد که این دختر در رواق چشم پدر چه جایگاهی دارد و چه سایۀ بلندی بر سر همۀ زنان جهان انداخته است.  فاطمه (س) در زندگی کوتاهش نشانه های درخشانی را برای باورمندان به اسلام و برای همۀ عصرها و نسل ها به جا گذاشته است. او به هنگام کودکی در کوران مبارزۀ پدر با شرک و کفر قریش مکه، حضور داشت و همۀ رنج های پیامبر را می دید و آن هنگام که «خدیجه»، مادر او و همسر پدرش درگذشت، این دستان مهربان فاطمه بود که گَرد اندوه را از سیمای پیامبر (ص) می زدود. مِهر او بر پدر، کنیۀ نادری را به نام او در تاریخ اسلام بجا گذاشت. ترنّم دو واژۀ «أُمُّ أَبیهَا» (مادر پدرش) مسکّنی برای دردهای پدر بود.    

مدینۀ نوپا در عصر ایمان
هجرت پیامبر (ص) به یثرب، گشایشی را برای اهل ایمان به ارمغان آورد. فاطمه نیز مهاجر این سفر شد. هجرت، نه فقط نقطۀ عطفی برای سرنوشت حجاز بود، بلکه فصل تازه ای را در تاریخ  و سرانجام کاروان آدمی  گشود. چراکه هجرت، کلمۀ بزرگی در تاریخ «شدنِ» انسان ها و تمدن ها است و این شوقِ به «شدن» و تعالی مؤمنان به سوی حقیقت بود که نام یثرب را به «مدینه» تغییر داد و پیامبر را به ریاست بر شهر رساند و تشکیل اِمارت مؤمنان و حکومت اسلام را رقم زد. پیامبر (ص) در زیر بارش آیات وحی بر اهل ایمان بود که آنان را به برادری می خواند؛ ﴿إِنَّمَا المُؤمِنُونَ إخوَةٌ﴾ و به چنگ زدن به ریسمان الهی دعوت می کرد؛ ﴿وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ الله﴾ و از پیرَوی خدا و رسول (ص) سخن می گفت؛ ﴿أَطیعُوا اللَّهَ وَ أطیعُوا الرَّسُولَ﴾، بدینگونه وِی فصل نوینی را در میان مردم آغاز کرد. دیباچۀ این فصل، «منشور مدینه» بود؛ منشوری که اساس جامعه نوپا را نه بر «خاک و خون و نژاد»، که بر پایۀ ایمان» نهاده بود.

اِمارت مدینه با یاری حلقه های نخستین اصحاب پیامبر (ص) و مردم مؤمن به رسالت وِی سازمان یافت. آن چیزی که کار پیامبر را به پیش می برد، همگرایی میان اهل ایمان و پیروی ایشان از او (ص) بود؛ تحمل سختی ها و تنگناهای زندگی، همزیستی مشفقانه میان مهاجران و انصار و استقبال از نبردهای نامساوی با مشرکان دستاورد بی همتایی بود که دوران جاهلیت عرب را از چهرۀ حجاز می زدود و «عصر ایمان» را نوید می داد.

پایان کار «نبوت» و آغاز عصر «وصایت»
پیروزی های پی در پی مسلمانان، به فتح مکه انجامید و پیامبر (ص)، فاتح دل های مردم شد. نصر خدا پدید آمد و مردم حجاز، فوج فوج به دین او درآمدند و بارقه های ایمان، دل های عرب را زنده کرد، اما گودال هایی که از سدۀ پیش در کویر خشکِ جان عرب کنده و از هیزم شرک پر شده و آتش به هستیشان افکنده و به هنگام بعثت و هجرت پیامبر (ص) خاموش گشته بود، دوباره از جان این قوم زبانه کشید. زمان برای پیامبر (ص) به شتاب سپری می شد و اکنون که او به سال یازدهم هجری رسیده است، دیگر مجالی برای وِی نمانده تا بخواهد ایمانی را که یک عمر برای شناساندن و باوراندنش به عربی که در بند سنت های جاهلی و نظام قبیلگی بود و تازه به راه خدا پا نهاده و با اسلام آشنا گشته بود، بازتعریف کند و با حضور خویش از آن صیانت نماید. تاریخ به ما می گوید که پیامبر (ص) در این سال، بیش از همه سال هایی که نگران ایمان مردم بود، دلهره دارد. او نگاهش به آسمان است تا پیک وحی فرود آید و برایش دستور بیاورد. انتظار به سر می رسد و درهای عالم ملکوت باز می شود و جبرئیل راهبردی ترین پیام را برای آخرین پیامبر می آورد که: ﴿یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّـهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّـهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ﴾؛ اى پیامبر، آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده، ابلاغ کن؛ و اگر نکنى رسالتش را به انجام نرسانده‌اى. و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى‌دارد. بی گمان، خدا گروه کافران را هدایت نمى‌کند. (مائده/۷۰). اینک، موسم حج است و پیامبر این سنت ابراهیمی را گذارده و از مکه به سوی مدینه روان است. برکۀ غدیر، نشان و قرار دیدار او با مسلمانان حجاز است تا مُرّ وحی را بر آنان بخواند و مُهر اِکمال دین خدا را بر نامۀ رسالتش بزند. ﴿اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینا﴾؛ «امروز، کافران از (زوال) آیین شما، مأیوس شدند بنابراین از آنان نترسید! و از (مخالفت) من بترسید! امروز، دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین شما پذیرفتم (مائده/۳).» با فراخوان پیامبر (ص) صحنه آماده می شود و او بر بالای جهازهای بر هم نهادۀ شتران، خطبۀ وداع خویش را می خواند. پیامبر (ص) از آن جایگاه، نگاه مشتاق و مضطرب مردم را می بیند. همه می دانند که اتفاق شگفتی در این همایش بزرگ رخ خواهد داد. نگاه ها به نبی (ص) است. «واقعه» رخ می دهد و بازوی علی (ع) بر دستان محمد (ص) است.  

مدینه و چتر ابر سیاه جاهلیت
اینگونه شد که راه انبیا و خط توحید از «نبوّت» به «وصایت» رسید و به خانۀ علی (ع) و دختر پیامبر (س) پیوست و در خاندانشان «پسر در پسر» دنبال شد. اینک پیامبر به مدینه بازگشته است. دلواپسی ها جان پیامبر را می آزارد؛ از یکسو، ظهور مدّعیانی در جنوب شبه جزیره است که سر به شورش برداشته اند و از سوی دیگر، رویدادهای خطۀ شامات و منطقۀ بیزانس است که به تازگی در آن ناحیه ضربه ای به سپاه اسلام  فرود آمده است و سومین رخداد، بیماری او است که نشانه هایی از «رفتن» را در سیمایش هویدا کرده است. پیامبر (ص) در بستر بیماری است و در تب می سوزد، با این حال، اندیشۀ «نبرد موته» و ظهور متنبّیان دروغین، او را سخت اندیشناک کرده است. پیامبر مانده است تا در میان دو گزینۀ «دفع کّذابان جنوب یا نبرد با کافران بیزانسی در شمال» یکی را برگزیند. بالأخره، تصمیم می گیرد و اُسامه را که پدرش «زید» در (جنگ موته) کشته شده بود، به فرماندهی سپاه مدینه می گمارد و او را به سوی جبهۀ شامات گسیل می کند. اسامه سردار جوانی است که به فرماندهی لشکری با حضور ریش سپیدان مدینه برگزیده شده است. اما چرا او؟ این انتخاب، چه نکته ای دربردارد؟! گویا پیامبر (ص) می خواهد آخرین تلاش هایش را برای انتقال آرام و بی ماجرای «قدرت» به وصیّ خود «علی (ع)» به انجام رساند. نشاندن برخی از صحابه مانند: «ابوبکر، عمر، ابو عبیده جراح، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص» در لشکر اسامه و نگهداشتن برخی دیگر از یاران در مدینه، همچون: علی(ع) عمّار، مقداد و سلمان، نشانۀ آشکاری از این تلاش پیامبر (ص) است. اما قدرت و حکومت بر مردم، هوس کوچکی نیست که از سر آدمی به آسانی بیرون رود. هنگامه ای در مدینه برپا است؛ هرقدر، تب و بیماری تن پیامبر (ص) را می پوشاند و او را رنجورتر می کند، در مقابل، هوس ریاست در جان حلقۀ یارانش قوی تر می شود. اکنون، هنگام نفخ ابلیس است که باد «قدرت» را زیر پوست آنان بدواند و عصیانشان را در برابر  غدیر و قرآن شکل دهد: سپاه، حرکت نمی کند و در نقطه ای به نام (جُرْف) می ماند. به واقع، این سپاه اسامه نیست که در جرف درجازده است، بلکه این کاروان رسالت پیامبر و پیام اوست که در آنجا از حرکت بازایستاده است. گویی حجاز به ۲۳ سال پیش بازگشته است و چه تناسبی میان نام این ناحیه «جُرْف» با ﴿شَفا جُرُفٍ هارٍ﴾ (توبه/۱۰۹) -که لبۀ پرتگاه دوزخ است، دیده می شود! پیامبر (ص) ازبازایستادن لشکر، چنان برافروخته است که بازماندگان از سپاه اسامه را نفرین می کند؛ (لَعَنَ اللهُ مَن تَخَلَّفَ عَن جَیشِ أُسامَةَ؛ خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه سربتابد). اما دیگر، لعن و نفرین او کارگر نیست برای هوسمندان قدرت و ریاست، گوش شنوایی نمانده است. (پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن، بهایی ناچیز به دست آوردند، و چه بد معامله ای کردند).

آخرین تلاش های نبی (ص)
بیماری پیامبر شدت گرفته است و نای برخاستن ندارد. پیامبر در بستر بیماری است و چهره اش از سوز تب برافروخته است. با این حال، می خواهد آخرین تلاش خویش را برای هدایت امتش انجام دهد. اینک در نزد او چیزی مهمتر از زعامت وارسته ترین و شایسته ترینِ مردم بر حجاز نیست. از کسانی که دور بسترش گِردآمده اند، قلم و کاغذی می خواهد تا نوشته ای بر آن نقش کند تا که مردم پس از وی گمراه نشوند. ناگاه زمزمه ای می شنود که او را به «هذیان گویی» نسبت می دهد؛ «إنَّ الرَّجُلَ لَیَهجُرُ». پیامبر با چهره ای گرفته از خواسته اش در می گذرد. هرچند، پیشتر و بارها در اجتماع مردم گفته بود که؛ «نزدیک است من از سوی پروردگارم خوانده شوم و اجابتش کنم. من در میان شما دو متاع نفیس و گرانقدر باقى مى‌گذارم: کتاب خدا و عترت خود را! کتاب خداوند که ریسمانى است میان آسمان و زمین کشیده شده است، و عترت من که اهل بیت من مى‌باشند. و همانا خدای لطیف و خبیر، من را آگاه کرده است که آن دو از هم جدا نمى‌شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. اینک، شما بنگرید که چگونه حقّم در این دو یادگارِ بجامانده، رعایت مى‌کنید؛ إنّی أوشِکُ أنْ أُدْعَى فَاُجِیبَ، وَ إنّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثّقَلَیْنِ: کِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی، کتَابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدودٌ مِنَ السّماءِ إلَى الأرْضِ وَ عِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی. وَ إنّ اللّطِیفَ الْخَبِیرَ أخبَرنِی: أنّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ، فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونّی فِیهِمَا.» نکتۀ شایان توجه این است که چرا برخی از کسانی که بر بالین پیامبر (ص) بودند، هنگام شنیدن آن سخنِ سخیف، فقط به استرجاع (گفتنِ إنّا للّه و إنا إلیه راجعون) و شماتت خویش به سرپیچی از فرمان رسول خدا (ص) بسنده کردند و صرفا در میان خود گفتند: «ما بر خلاف دستور رسول خدا عمل کردیم!» پس چرا از آن همه ابراز سرسپردگی به رسول خدا (ص) و انجام دستورهای او نشانه ای نیست؟!

این سایۀ دهشتناک تمرّد و سرپیچی است که بر بالین بیمار مدینه خیمه زده است و او را می آزارد. سوز تب نیز این رنج را افزون می کند. پیامبر (ص) این نکته را نیک دریافته است که سخن گفتن با این جماعت بیهوده است. او آخرین تیر هدایت را در چلۀ کمانش نهاده بود، اما همان کسانی که پیش از این، در رکاب او برای هدایت مردم می جنگیدند، اکنون تیر و کمان از کفش می ستانند و آمده اند تا او را به سوی مرگ بدرقه اش کنند! او نیز بیزار ماندن است. هنگامی که با علی (ع) به بقیع رفته بود، به او گفته است که: «یا علی! من میان برگزیدن گنج های دنیا و جاودانگی در آن و  بهشت مخیّر شدم، اما دیدار پروردگارم و بهشت را برگزیده ام.» سپس به اهل بقیع –که مامور شده بود برایشان آمرزش بخواهد- گفت: «درود بر شما ای گورنشینان! تبریکتان می گویم که از آنچه مردم در آن گرفتار می شوند، عبور کردید؛ به هنگامی که فتنه ها همانند تکه های شب تار، یکی پس از دیگری روی می آورند...» ۲۸ صفر از یازدهمین سال هجرت فرا می رسد و انتظار سرآمده است. فرشتگان، فرش قرمز از آسمان تا به زمین گسترانده اند. پیامبران صف به صف بپاایستاده و به پیشواز آخرین فرستاده آمده اند. پیامبر (ص) آماده است که بار رسالت از دوش فروگذارد و به راه عُقبی پانهد. لحظه ای چشم را می گشاید و به علی (ع) -که در غم فراق او است- می گوید: «ای علی! سرم را در دامنت بگیر، همانا امر خدا فرارسیده است...سپس من را رو به قبله کن و انجام کارهایم را به عهده گیر... و پیش از همه بر من نماز بخوان و از من جدا نشو، تا مرا به خاک بسپاری... .» شگفتا! چرا پیامبر (ص) به هنگام مرگ و در تعیین کننده ترین لحظه های تاریخ اسلام و هنگامه ای که بیرون از خانه اش با اجتماع «سقیفه» برپاشده تا سرنوشت مسلمانان تعیین کنند، به علی (ع) می گوید: «از من جدا مشو»؟! بر پیامبر (ص) چه رفته است که دیگر علی (ع) را به مصاف هر آنچه «اسلام» را تهدید کند، نمی فرستد؟! رسولی که همۀ هستیش را برای هدایت مردم هزینه کرده بود، تا جایی که جانش را به مرز هلاکت رسانده بود و شگفتی کرّوبیان را از کار خود دیده بود و از این رو، مخاطبِ عتاب وحی گشته بود که؛ ﴿لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ﴾؛ (ای رسول ما) تو چنان در اندیشۀ هدایت خلقی که خواهی جانت را از غم اینکه ایمان نمی‌آورند، هلاک سازی!)، چرا اینک از سردارِ صف شکنِ لشکرش می خواهد که از کنار جسد او تا تجهیز و دفنش تکان نخورد؟ گویی دیگر پیامبر (ص) تیری در کف ندارد تا به چلّۀ کمان هدایت بگذارد و سینۀ لشکر ابلیس را نشانه گیرد. برای همین است که به فاطمه (س) -که بر بالین او سخت می گرید و نوحه می کند- از نخستین پیامدهای مرگ و وصال دخترش به خویش سخن می گوید. همینگونه، حسن (ع) و حسین (ع) را نیز فرا می خوانَد. آن دو را به سینه چسبانده، می بوید و می گوید:  «دیری نمی گذرد که پس از من به مصیبت و مشکلات بزرگی گرفتار می شوند و خدا لعنت کند کسانی را که ترس و رنج و آزارشان را فراهم آورند. پروردگارا، من این دو و مؤمنان شایسته را به تو می سپارم.» خاستگاه و مبنای این سخنان و حتمیّت پیش بینی های پیامبر (ص) را می توان در این بیان قرآنی جستجو کرد که؛  ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‌ قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ﴾؛ «این (کیفر) از آن رو است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‌دهد تا هنگامی که آنان آنچه را در خود دارند، تغییر دهند.» اینک، هنگام غروب آفتاب هدایت فرارسیده است و ابر سیاه فتنه آسمان مدینه را پوشانده است. پیامبر خاموش گشت و در حالی که دست علی (ع) زیر سرش بود، درگذشت.

پس از رسول (ص)
دوشنبه، ۲۸ صفر، روزی است که نه فقط مدینه و مکه، که حجاز و جهان، آخرین فرستاده را از دست می دهد. امیر مؤمنان علی (ع) به همراه تنی چند از صحابه کار غسل و کفن حضرت (ص) را آغاز می کنند. اما گویا خبری در شهر پیچیده است؛ انصار در سقیفه اجتماع کرده اند تا به گمانشان دست پیش را بگیرند تا مهاجران بر ایشان چیره نگردند! سبحان الله، اجتماع برای حکومت و به دست گرفتن سرنوشت مردم! مگر غدیر را -که دو ماه و ده روز پیشتر، رخ داده است و پیامبر (ص) در برابر دیدگانشان دست علی (ع) را برای «زعامت» بر آنان بالا برده است و هم ایشان وِی را شادباش گفته اند- فراموش کرده اند؟! براستی انصار از چه چیزی آگاه بودند که چنین شتاب کرده اند و شماتت خلق را برای خویش خریده اند؟ چه تلخ و شرم آور است برای مردمی که با رنج های نبیّشان از گودال های توحّش و نادانی بیرون آمده اند و هر آنچه از عزت و افتخار را که به دست آورده اند، همه و همه از او دارند، اینک تن بی جان ناجیِشان را رها کنند و به «قدرت» و زعامتِ پس از وِی بیندیشند! اما تاریخ بی پرده چنین برای آیندگان گزارش می کند؛ با رفتن نبی اکرم (ص)، باب نبوّت بسته می شود و دیگر مفسّر و مبیّن رسمی آن در میان مردم نیست. نخستین نالۀ پسرعمّ او، علی (ع) بر سر نعش نبی (ص) با این جمله ها آغاز می شود: «پدر و مادرم فدایت اِی پیامبر خدا! با مرگ تو رشته ای پاره شد که در مرگ دیگران چنین قطع نشد و آن، نبوّت و فرود آمدن پیام و اَخبار آسمانی بود.» او از سختی این فراق چنان بی تاب است که در و دیوار را در غم خویش همنوا می بیند: «فَضَجَّتِ الدّارُ الأفنیةُ؛ گویا در و دیوار خانه فریاد می زد». شیون از هر آن که در خانه بود بلند شد و مدینه را غبار غم گرفت. اما اتفاقی در میانه شهر رخ داده است؛ انصار اجتماع کرده اند و نگران آیندۀ خویش اند. آماده اند تا دیر نشده است، سرِ چشمه را پیش از آنکه آب، تندی بگیرد، با بیل ناکارایِ شان ببندند. آنان از پنداری نادرست چاره می جستند و گمان داشتند که اگر «زعامت» را به میان قوم خویش برند، از کیانشان دفاع خواهند کرد. این چاره پس از دیدن برخی رفتارهای مرموزانه شیوخ مهاجر بود که در ذهنشان جوانه زد؛ رخدادهایی چون: ۱- تخلّف برخی از مهاجران از همراهی با لشکر اسامه به رغم تأکید پیامبر (ص) بر اعزام هرچه سریعتر آن؛ ۲- جلوگیری از نوشتن وصیت پیامبر؛ ۳- انکار وفات پیامبر از سوی عمَر؛ ۴- پیشگویی های پیامبر در باره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعیِ شان و روی آوردن سیاهی آشوب ها در آیندۀ نزدیک، انصار را واداشت تا نسنجیده برای حفظ موقعیت و منافع خود به دست خویش زمینه ساز شکل گیری بزرگترین فتنه در سراسر تاریخ اسلام گردند و شکافی در اجتماع مسلمانان پدید آورند که هرگز به هم نیاید. خبر این اجتماع به شیوخ مهاجر رسید. آنان سراسیمه و آشفته، نعش نبی (ص) را رهاکردند و به سوی سقیفه شتافتند. آنان در پاسخِ «به کجا چنین شتابانِ» رهگذران، می گفتند: «به سوى این برادران انصارى‌مان می رویم»، اما چنین پاسخ می شنیدند که «نه! به آنان نزدیک نشوید؛ چرا که ایشان، امر شما (ولایت) را به فرجام رساندند.» چون شیوخ به سقیفه رسیدند، انصار را دیدند که بر گِرد بزرگشان –که بیمار می نمود- ایستاده بودند. یکی از آنان سخن می راند و پس از اظهار توحید و رسالت نبی(ص) گفت: ما یاوران خدا و گُردان اسلام هستیم و شما - اى مهاجران! - گروهى اندک بودید که از قوم خود بیرون آمدید. حال مى‌خواهند ما را از اصل و ریشۀ خود جدا کنند و ما را از حاکمیّت، بیرون سازند. چون ساکت شد، ابوبکر پاسخش داد که؛ هر خوبیی که دربارۀ خود گفتید، شایستۀ آن هستید؛ امّا امر خلافت، جز برای تیرۀ قریش بایستۀ  نیست؛ چرا که آنان برترینِ‌ عرب در نسب و جایگاهند. من، براى شما یکى از این دو مرد را پسندیدم. پس با هر کدام که مى‌خواهید، بیعت کنید. پس، کسى از انصار گفت: من دواى درد و چارۀ کارم. اى گروه قریش! امیرى از ما باشد و امیرى از شما. در این هنگام، عمر به میان حرفش دوید و گفت: «این ناشدنى است.دو شمشیر در یک غلاف نمى‌گنجد،و عرب نیز در حالى که پیغمبرشان از غیر شما است، سر به فرمانتان فرود نخواهد آورد.» وِی می گوید: «همهمه‌ ها بسیار و صداها بلند شد، تا آن جا که ترسیدم اختلاف شود. پس گفتم: اى ابو بکر! دستت را بگشاى. او هم گشود و من و مهاجران، با او بیعت کردیم. سپس انصار بیعت کردند و ما بر سعد بن عباده پریدیم و کسى از میان آنان گفت: سعد بن عباده را کشتید. [من هم] گفتم: خداوند، سعد بن عباده را بکشد!» وِی برای کار خویش چنین برهان آورده است که؛ «به خدا سوگند، در آن هنگام، بهتر از بیعت با ابوبکر نیافتیم. بیم آن داشتیم که اگر بدون بیعت از قوم انصار جدا شویم، پس از ما با مردى از خودشان بیعت کنند و در آن صورت، یا با وجود ناخشنودى، با او بیعت مى‌کردیم و یا با آنان مخالفت مى‌ورزیدیم، که فساد به پا مى‌شد.» چنین شد که أبوبکر بر فراز منبر پیامبر (ص) نشست. مردم نیز سرگرم بیعت شدند و هنگام تجهیز پیامبر (ص) کسی جز علی (ع) و برخی از صحابه حضور نداشتند. حتی دو شیخ مهاجر (أبو بکر و عمر) نیز در هیچ یک از مراسم تجهیز بدن پیامبر (ص) نبودند؛ عایشه مى‌گوید: «ما از به خاک سپردن پیامبر (ص) بى‌خبر بودیم تا این که در دل شب چهارشنبه، صداى بیل ها را شنیدیم!»

خاموشی علی (ع)
این روزها مدینه از یکسو، تجهیز و دفن پیامبر (ص) را در خاک سرد خود می بیند و از سوی دیگر، همهمۀ «بیعت» از سینه های داغ و سرهای پرُهوس اصحاب قدرت، آسمانش را پوشانده است. علی (ع) به خوبی می داند که این نانِ «خلافت» سال ها پیشتر در تنور مَکری پنهان پخته شده است. دیگر مجالی برای او نیست تا بخواهد مردم را با اقامۀ برهان و گواهی آوردن از قرآن و سنّت نبوی (ص) به حق خویش آگاه کند. هیچ گزینه ای نیکوتر از «خاموشی» برای وی نمانده است؛ چرا که

۱- با نگاهی به مدینۀ نوپای رسول الله (ص) و قدرت تازه تأسیس اسلام بر مردمی  که تار و پودشان با نظم قبیلگی بافته شده است و هنوز این باور جدید در لایه های پنهان جانشان نهادینه نگشته است و از مفهوم «زعامتی» که قرآن و پیامبر (ص) در این مدنیت نوپدید، نوید می داده اند درک درستی ندارند، هر بینندۀ دوراندیشی را به «سکوت» علی (ع) می رساند. این نکته در استدلالی که خلیفۀ دوم برای «ابن عباس» آورده است، دیده می شود: «قریش مایل نبودند نبوت و خلافت توأمان در خاندان شما (بنی هاشم) جمع شود»

۲- اکنون، پیامبر (ص) در مدینه نیست تا حسودانِ کینه جو را با نهیب خود بر جایشان بنشاند؛ بویژه این هنگام که فوج فوج از قبایل عرب به اسلام گرویده اند و هنوز ایمان دینی جانشان را صیقل نداده است و بسیاری از آنان  تا همین دیروز در برابر نبی (ص) و سردار صف شکنش، علی (ع) ایستادگی می کردند و او پشت قهرمانانشان را به خاک زده است و سرهای پُر از شِرکشان را بریده است.

۳- علی (ع) جنس «قدرت» را نیک می شناسد و می داند دلی که فریفته به آن شود و در دامش بیفتد، برای بدست آوردن و حفاظتش چه آسیب ها به مُلک و مردم می زند. علی (ع) برای ایجاد این مُلک، جانفشانی ها کرده است، اکنون نیز برای بقایش تن به خاموشی می دهد. او بخوبی می بیند که دشمنِ دیروز نیز می خواهد لباس یاری او را به تن کند و این ابوسفیان (سرکردۀ بنی امیه) است که نزد وِی آمده، می گوید: «سوگند به خدا، اگر بخواهی این شهر را علیه ابوبکر، پر از سواره و پیاده می کنم!» ولی علی (ع) سرانجامِ این «یاری» را جز پیروزی این دشمنِ کینه جو نمی داند. از این رو، به وِی می گوید: «تو در پی کاری هستی که ما اهل آن نیستیم، تو مدت ها بدخواه اسلام و مسلمانان بوده ای.»

۴- حکومت نوپای پیامبر(ص) را از یکسو، خطر ارتداد تهدید می کند و از سوی دیگر، بیزانسیان در «شامات» بیدار گشته اند و مترصد فرصت اند تا کیان دولت نبوی را براندازند. ازاین رو، رسیدن هر پیامی که  جز وحدت مردم مدینه و شوکتِ قدرت دولت  را خبر دهد، پیک نبردی برای دشمنان خواهد شد. اینجا است که علی (ع) بعدها عقده از دل می گشاید و می گوید: «دیدم شکیبایی بر این حادثه، بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریختن خونشان است، مردم تازه مسلمانند و دین مانند مَشک شیر، به هم زده می شود و کوچکترین سستی، آن را فاسد و کمترین پیمان شکنی آن را واژگون می سازد.»

دختر رسول خدا (ص) به صحنه می آید
هر چند، علی (ع) در میان اهل بیت پیامبر (ص)، نمی تواند فریاد بزند، تنها کسی که قادر است آخرین برهان را به میان شهر مدینه بیاورد و بر چهره اصحاب قدرت و مردمی که با بیعتشان حق را به مسلخ برده اند، بزند، فاطمه است. جایگاه او نزد نبی (ص) همگان را به تعظیم واداشته است. او درنگ نمی ورزد و از همان روزهای نخستین رحلت پدر، با اصحاب قدرت و مردمی که به آنان سرفرودآورده اند، گفتگو می کند. اکنون که سال یازدهم هجری است، فاطمه (س) از خانه بیرون می آید تا چاووش سحر شود و خفتگان شهر را از شبیخون لشکر ابلیس خبر دهد. این ندای او است که در مدینه می پیچد؛ (ثُمَّ قَالَتْ: أَیُّهَا النّاسُ! اِعْلَمُوا أَنّی فَاطِمَةُ)؛ ای مردم! بدانید من فاطمه ام. گویی جبرئیل دوباره آمده تا داستان آن «مؤمن آلِ فرعون» را برای پیامبر (ص) بخواند و از کار و سرانجام او خبر دهد؛ ﴿وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ (۲۰) ...قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ (۲۶) بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (۲۷)﴾؛  و مردی از دوردستِ شهر شتابان آمد، گفت: ای قوم من! از فرستادگان [پیامبران‌] پیروی کنید* از کسانی که از شما پاداشی نمی‌خواهند و خود، ره یافته‌اند پیروی کنید... .* (سرانجام او را کشتند). به او گفته شد: «وارد بهشت شو!» گفت: «ای کاش قوم من می‌دانستند* که پروردگارم مرا آمرزیده و از گرامی‌ داشتگان قرار داده است.[یس]» و این بار، فاطمه آمده است تا خود، آیه ای برای هدایت مردم شود و آنان را هشدار دهد که ﴿وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ. أَ فَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ﴾... ؛ و محمد جز فرستاده‏ اى که پیش از او [هم] پیامبرانى [آمده و] گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از باور خود بر مى‏ گردید؟! (آل عمران،۱۴۴).»

مدینه و مصاف ایمان با «زر و زور و تزویر»
اکنون، پیامبر (ص) از میان مردم رفته است. خطری که زمینه ساز «بازگشت» و نفوذ دوبارۀ «شِرک» و «نفاق» در مدینۀ نوپا می شد و جان او را می آزُرد، رخ نشان داده است. مردانی که جانشان تا لحظه های پیش، از تب و بیماری رهبرشان ملتهب بود، ولوله ای در میانشان افتاده است. شیطان مجال یافته تا به وسوسۀ «قدرت»، دستان یاران پیامبر (ص) را از ریسمان اعتصام الهی جدا کند. لهیب شعله های سرکش نفس، هیزم فراهم آمده از ایمان و عمل مردم را دربرگرفته است. گویی، فرشتۀ وحی نهیبشان می زند که: «وَ لَا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکَاثاً؛ و مانند آن [زنى] که رشتۀ خود را پس از محکم بافتن، [یکى یکى] از هم مى‏ گسست مباشید!» افسوس که نخوت جاهلیّت، دوباره در پس چهرۀ عرب نمودار گشته است و گَرد حبط و تباهی، بر جامۀ جماعت نشسته است.

اینجاست که تاریخ، چشم انتظار قهرمانی است که برخیزد و معرکۀ مردان فریب را بر هم زند و از  نیرنگی که مردم خورده اند، پرده بردارد. این قهرمان نه یک مرد، که در قامت یک زن نمودار می شود. جلوداری یک زن در یک امر سیاسی برای بزرگان مدینه و عرب حجاز بسیار سنگین است. اصلا در تصور ایشان نمی گنجد.

تاریخ در انتظار یک زن
تاریخ منتظر قهرمانی است که معرکۀ مردان فریب را بر هم زند وگرچه بر آنان پیروز نگردد، لااقل رسوایشان کند. تاریخ چشم به درِ خانه ای گلین دوخته است و به سراغ قهرمانی می رود تا از این خانه ای که از همۀ جهان بزرگتر است، سر برون کند. خانه ای که مرد آن علی (ع)؛ زن آن فاطمه (س)؛ پسرانش حسن و حسین؛ و دخترش زینب است. اما برخلاف تصور همیشۀ تاریخ، این بار نوبت یک «زن» (فاطمه) است تا نه با شمشیر، که با سلاح «کلمه» بر تمامی شرک و نفاقی که در پشت «ایمان» پنهان شده است، بشورد؛ زنی که همۀ هستیَش را به پای مردی ریخته است که «امامت» را از نبوت پدرش به ارث برده است. تاریخ نبردی نابرابر را می نگرد. کارزاری که یک زن، سپهدار مردی است که به اجبار، خانه نشینش کرده اند؛ علی (ع) که پیش از این، پهلوانان عرب را به خون غلتانده است، اینک باید قهرمان میدان گوشه نشینی ها و خموشی ها باشد! فاطمه (س) در چنین هنگامه ای در مدینه و پس از پدر، فریاد بر می آورَد که: «یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ»؛ ای مردم ! سفارش پدرم را وامگذارید و اختیارتان را به کتاب خدا و خاندان نبی (ص) بسپارید و به کژراهه نروید. این ندای فاطمه است که تن و جان خویش را برای پژواک آن ندا هزینه کرده است تا همواره در گوش همۀ نسل ها و در تمامی عصرها بپیچد و «صراط» را نشانشان دهد. او با مردم مدینه چنین سخن می گوید:

فاطمه در برابر مدینه
ای مردم! «اعْلَمُوا أَنّی فَاطِمَةُ؛ بدانید من فاطمه ام». ای مردم! «به جانم سوگند، ناقۀ خلافت باردار شده است. منتظر باشید چندان نمی گذرد که نوزاد خود را به دنیا می آورد [آنگاه ببینید چه نوزادی آورده است!]. سپس به جای کاسۀ شیر، کاسه های پر از خونِ تازه و سَمّ کُشنده را بدوشید [و لاجرعه سر کشید!].» «و آن هنگامی است که کژروندگان زیان بینند و دنباله روهای ناآگاه، سرانجام کاری را که پیشوایانشان پایه ریزی کرده اند، بشناسند.»«[بروید]. از این پس، به دنیایتان دل خوش کنید،  ولی برای آزمون و فتنۀ پُراضطرابی که در انتظارتان است، خود را آماده سازید؛ برای آن هنگام که همدیگر را به هجوم شمشیرهای بُرنده و چیرگی ستم پیشگانِ خونریز و هرج و مرجی فراگیر و استبداد ظالمانی که ثروت های شما را بر باد می دهد  و جمعیّت شما را درو می کند، باخبر می کنید! اَسَفا بر شما؛ فَیا حَسْرَهً لَکُمْ.»

فاطمه در سوگ امامت
اما چه سود؟ دختر محمد (ص) حس می کند که گوش اهل مدینه، کر است و فریادهای او را نمی‏شنود. مردمی که سکوت علی (ع) را می بینند؛ سکوتی که بر هر دلی که «علی» را درک کند و زمانه را بشناسد، همچون صاعقه می‌زند و می‌سوزاند اما به دل های سخت و سنگ این قوم، کارگر نیست! اینجا است که «مصلحت»، تنها توجیهی است که در ذهن مردم نقش می بندد و پاسخ عاجزانه ای برای  فریادهای ویرانگر فاطمه (س) می گردد. «مصلحت» همان تازیانۀ شومی است که صاحبان «زر و زور و تزویر» در همیشۀ تاریخ بر گُرده «حقیقت» ‌نواخته‌اند و زرنگ‌ها از آن تیغی ساخته و «حق» را رو به قبله و به نام خدا ذبح شرعی کرده‌اند و همچون گوشت قربانی بر سفرۀ ایمان و باور مردم نهاده اند و اینک ناباورانه، این تیغ و تازیانه در کف دوستان دیروز علی (ع) است تا بر امامتش بتازند و آن را به مسلخِ «قدرت» ببرند. آری، این بار، انقلابی در مدینه رخ داده است، اما نه انقلابی رهایی بخش، بلکه انقلابی که مدینه را به عقب می بَرد (انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ) و به پثربِ دوران جاهلیت پیوند می دهد. چه درست گفته است سلمان فارسی که گویی شقشقیّه ای از دهانش بیرون جهیده است و به مردمی که عمری پادررکابِ عقیده و ایمانشان، جهاد کرده بودند و اینک اسیر سایۀ سکوت و سکون گشته اند، به پارسی سخن می گوید که؛ «کردید و نکردید»!  باری، فاطمه (س) در عبارت کوتاه این غریبۀ آشنا، نه فقط حق شویَش را که از کفش بیرون کرده اند، دیده است بلکه فرق شکافتۀ او را  و پاره های جگر حَسنش (ع) را و نعش به خون نشستۀ حُسینش (ع) را و اسارت زینبش را در پسِ مرگ غمبار خویش می بیند.

دختر پیامبر(ص)، رهسپار ابدیت
آری، اکنون سال یازدهم هجری است و مرکب سنگین تاریخ، دختر پیامبر (ص) را به ماه جُمادَی رسانده است. تن رنجور فاطمه (س) دیگر توان رفتن ندارد. او نیز بِسان محمّد (ص) رسالت خویش را گذارده است. دنیا جای ماندن برای او نیست و اینک، پدر به انتظارش نشسته و آغوش به سوی او گشوده است. آفتابِ مدینه تیغ برکشیده و خبر در کوچه های شهر پیچیده است و مردم، به در خانهِ علی (ع) گِردآمده اند و ناباورانه چشم به دهان او دوخته اند. فاطمه از این جهان درگذشته است. درود خدا و رسول (ص) و اهل ایمان بر او باد. و اینک ماییم و یک سینه داستان و یک سیرۀ درخشان از برترین بانوی جهان. براستی، در این همهمۀ تاریخ و روایت های گوناگونش چه باید کرد و چه قصّه ای از این رخداد پُر غصّه را روایت کرد؟ بر آن شدیم تا با ارائه بخشی از تاریخ فاطمه (س)، سیرۀ سیاسی اش را بنمایانیم. امید که در نظر آید. انشاءالله

دسته بندی: 
ویژه نامه

دیدگاه‌ها

افزودن دیدگاه جدید

CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

اخبار صفحه اصلی

  • حماسه جاوید روز نوزدهم دی ماه، یادآور حماسه بزرگ و با شکوهی است که برگ دیگری از کتاب زرین انقلاب اسلامی را رقم زد. ۱۹ دی سالروز قیام خونین مردم قم است؛ همان روزی که در تاریکی استبداد و ستم روزنه...
  • مقدمه یکی از برترین چهره هایی که تاریخ بشریت به خود دیده ، شخصیت متعالی امام خمینی (ره ) اسـت . او بـا قیامش علیه ظلمتها، بعثت انبیا و امامت اوصیا را در خاطره ها زنده کرد. با پایمردی آن یگانه...
  • برخی ویژگی های شخصیتی و البته اقدامات رزم‌آرا باعث شده بود تا شاه به او مظنون شده و تصور کند که او قصد کودتا دارد. برخی ویژگی های شخصیتی و البته اقدامات رزم‌آرا باعث شده بود تا شاه به او مظنون...